ژان لوك گدار: فيلم حقيقت است؛ 24 بار در ثانیه «اگر اتفاقي نمي افتد، به وجودش بياور.» اين جمله معروف از ديويد همينگز شايد يك پاسخ دروني به نيازي باشد كه مدتها در بدنه سينماي مستند ايران احساس مي شده است. و تنها هر سال حرف و حديث ها و اما و اگرهاي بسياري را توشه راه سالهاي بعدي و جشنواره هايي مي كرده است كه سينماي مستند تنها بخشي از ست زينتي آن محسوب مي شد و به عبارتي حضورش به عنوان يك يا دو نماينده در ميان برگزيدگان آن جشنواره ها صرفاً به معناي جور شدن جنس بوده است و نه بيشتر. ...
با وجود اين اگر بخواهيم كمي شيشه هاي عينك هاي دودي مان را در حضور درخشش يك جشنواره اختصاصي آن هم از نوع بين المللي اشپس فقط و فقط براي سينماي مستند در ايران پاك كنيم، آن وقت خواهيم ديد كه پس از سالها در محاق ماندن اين بخش محكم و مهم شاكله سينماي مان، بدون اغراق، اتفاقاتي در شرف وقوع است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
23 روزی 5 تا ناشتا بنویسم انگار کمردرد پر تیر و ترکش سرما خوب می شود؟ _ نه ! دخترک دیوانه پشت تیرک اعدام روز اول اسفند به بیانه هیأت 3 نفره سال 67 گره می خورد و می شود سند منگوله دار آبادی یک کشور . یک کشور با دستاربندهای پر از پَر کبوتر های چاهی که حالا سالهاست روی طاقهای گنبد طلا از ترس متولی خشک شده اند و پاسبان موزه های معتبر دنیا ، رهسپار زیارت مقبره های مقدس ، متبرک می شوند تا همچنان پَر شال آقایان سفت بماند. تا درخت زبان گنجشک هم نتواند معجزه لامپ الله را چَه چَه آسمان خاک گرفته کند . روی 5 تا ، فقط انجیر معابد می رویاند . کاش هنوز زبان گنجشک ها ، گیسهای خواهرانشان را رج بزنند: _ نذر لبخند دیوانه ، دو گره بر گیسوان خواهرت ، « لامپ را روشن کن »
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
ملاقات با خودم در ساعت صفر

در پرواز بودم . پرواز . باید خودم را می بردم و یک جائی ، جا می گذاشتم، دریا ، جنگل و یا یک گریزگاه بدوی: محل عابر عبور پیاده . از سرعت خود بکاهید . گردش از هر نوع ممنوع .
همه اش از همان دیوانه بازی سفید با زمینه قرمز شروع شد. انعکاس و بازتاب ، دو گوی آبی با دو اژدهای زرد و صدای زنگ.
زنگ ، مدرسه ، کلیسا، در ،آهن ، بز ، شتر ، پایان مسابقه ،کفش...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
جمعه روز های بی تردید ، هیچ ، رؤیا ماشین دودی ، عصر قجر و شاید تیر و کمان رها ، آرش دست های تقویم را از پشت گره می زنیم . کسی را به کسی نیست نشانه ها تنها طمأنینه ای است ، برآمده از لبان اگزوز اگزوز ماشین های قرعه کشی . *** ما که از نهایت زاده شدیم چه فرق می کند کجای خط افق ، به غروب نزدیک شویم ؟ *** امروز جمعه است زن و مرد در راه خوابیده اند . رادیو ،آمار کودکان زاده نشده را قبل از اذان منتشر نمی کند ! *** احتمال مسمومیت بسیار است . لطفا تا انفجار بعدی در جای خود ، در گل بمانید . 
+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
ساعت خاموش ! بند کتانی های نوع جدیدم را که می بندم ، مامان در نمایی درشت از یک لیوان شیر و چند حبه قند به سویم هجوم می آورد . جا را برایش خالی می کنم. قلاب فلزی در را می کشم و می پرم بیرون . دیگر صدائی نمی شنوم جز پائیزی دیررس!
دیر شده ، ترسم را زیر بغل می زنم و راه خاکی و باریک باغ مش عباس را که می بینم شروع می کنم به دویدن . پشت دیوار مدرسه زنگ را می زنند ...
ساعت را خاموش می کنم . حتی چشمهایت را هم باز نمی کنی . فنجان چایت هنوز تازه است و سرد. برای خودم یک چای دیگر می ریزم . دست هایم را می گذارم زیر چانه ام ، موهای خیسم را می ریزم توی بشقاب و به خاطرات مدرسه ام گوش می دهم ؛
هنوز نرسیده به پای درخت توت ، راننده دنده را عوض می کند، همانطور که مستقیم را نگاه می کند ، از مقابلم می گذرد .
تا خیابان راه آهن برای پاهای کوچک من راه بسیار است . باید بروم ، بروم از جلوی کرکره های پائین شده مغازه بزازی می دوم . اما دیگر آقاجان نیست که بگوید: « دختر باید سنگین باشد . توی خیابان نخند ، نخور ، ندو ، از مدرسه چه خبر ، خانم معلمتان فامیلیش چیه ...»
این پا و آن پا می کنم .
_ آقا جان دیرم شده . خداحافظ . حتما بعد می آیم تا در مورد اختلاف سلیقه هامان کمی حرف بزنیم .
نیم هلال میدان را که دور بزنم خیابان راه آهن است اما تو ایستاده ای پشت سرم ، با چشمانی بیدار ، قلاب دستهایت و بوسۀ ناشتایی که بوی سوت کشدار صبح می دهد .
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
بار تحمل ناپذیر هستی روزها سپري مي شود و هر روز بر روي سينه آدمها و سوار بر قطار كلماتي كه بي مهابا بسويمان روان مي كنند مي خوانيم ؛ به اردوگاه كار اجباري خوش آمديد ! اما «اردوگاه كار اجباري دنيايي است كه همه درآن مدام شب و روز كنار يكديگر زندگي مي كنند.شقاوت و خشونت تنها خصوصيت فرعي ، نه ضروري ، آن است . اردوگاه كار اجباري يعني الغاي كامل زندگي خصوصي . اردوگاه كار اجباري يك چيز استثنايي نيست ،چيزي نيست كه موجب شگفتي شود،بلكه چيزي است بنيادي و واقعي كه در آن به دنيا مي آييم و فقط با تمركز و به كار بردن تمامي نيرويمان مي توانيم از آنجا بگريزيم .» 
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
داستان ناتمام دستانم در یخ می شکند و تو ماهی می شوی . دل برفاب در پیاله خیس می شود و من در نگاه تو آب . دل به دل غلیان موج می شوم . ناله یوزپلنگان بلند است و دستان من کوتاه . یال آن اسب کهر را بنگر . چگونه برای نوازشت دست تکان می دهد؟! ... ماهی ! من آب می شوم اگر بیایی . بمان. حوض تنگ دلم را در قلیان سیراب می کنم . کسی من را شماتت نکند .من یکه و تنها عاشق شده ام . کسی من را صدا نکند خواب دیده ام . دم صبح بود . با رئیس جمهور کنگو از تیره گی دلها سخن می گفتیم و نه سیاهی پوست ها . ... اما مادر غذایش را غروب قسمت می کرد تا قرار ملاقات هامان در جای دیگری جز خانه اجدادی گور به گور شود. ماهی ! آفتاب برآمده ، مانند حضور ماده بوقلمونی که پا به زاست . اما تو در مخده ای از خاطرات ، پهلو به پهلوی حوض ، غنج می زنی کنج دلم را . ... کسی مرا شماتت نکند . دم صبح بود . مادر غذایش را به چهار جهت پراکند و من تک و تنها عاشق شدم. کسی من را صدا نکند خواب دیده ام . اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ... 
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت توسط سمانه احمدی |