پرنده دلهره ! ... چه حسرتی ، چه میلی به آب های کن فیکون آب های مبدل به نیکل مبدل به آوای عالم گیر یک تراژدی ممکن، آیا آن هنگام که مرگ وارد پاهایمان شود پرندگان دهان های جفت شده بر همِ ما هم متولد خواهند شد؟ «لوئیس بونوئل» 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
قرار مان هر شب ساعت نه ؟ این نوشته شاید پاسخ به دوستی قدیمی و نزدیک باشد که در یک غروب معمولی پائیزی در یک خیابان معروف و شلوغ مرکز شهر در پی یک اتفاق ساده همراه خود را به سادگی آشغال خطاب می کند ... روزها زمان باید صرف شود تا بعد از گذشت سال ها از تولد یک عشق ، به مفهوم تبدیل یک سیب خوشبو ، زیبا و معطر به یک زباله بدبو ،زشت ، منفور و دور ریختنی پی برد. این بدان معنا ست که نگاهی به فاصلۀ بهترین بودن تا زباله شدن در اجتماعی که ما در آن زندگی می کنیم تنها پاسخ به یک سئوال ساده وتکراری است ؛ « آیا مرا به خاطر آزار های خواسته و نا خواسته ام می بخشی؟» دوست عزیز ، روزی هزاران نفر از میلیونها سکنه این شهر از یکد یگر به خاطر خطاهای عمدی و غیر عمدی خود عذر خواهی مختصری می کنند و همچنان به مسیر خود ادامه می دهند تا روند روابط و زندگیشان به گذشته یخ زده با ضامن معتبراما بدون آرامش شان بازگردد . در واقع کمتر کسی به دنبال کوچکترین تغییری در وضعیت فعلی است . بخشش تنها و تنها نشانه بازگشت امتیازات است نه تغییر و یا حتی اندکی ندامت . به عبارت واضح تر روشی است برای کشتن زمانهایی که باید صرف فرآیند زجرآور نو سازی شود ! پس چگونه می توان به چنین بخششی جز از سر ساده انگاری و اجبار تن داد؟! « آیا ترا به خاطر آزار های خواسته و نا خواسته ات می بخشم !»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
یک اتود ساده ! ما – این خداوندگاران نوپا – پای در گل مانده ایم . چنانچه گاهی برای تجسم رؤیا هامان از آنچه استفاده کرده ایم ، غیر قابل بازگشت و یا احیاء بوده است که سالها به دنبال روش بیانی جدید و توجیه عملکرد می گردیم ؛ « چنان بوده است و چنین است . چنان خواهد بود و چنین نخواهد ماند ...» نه ! خانمها و آقایان . این جهان عرصۀ هنرمندی ماست !!! اما ما همیشه هنرمند نبوده ایم و برخلاف تصویر بعضی ها ، فضولات جامعۀ انسانی نه تنها فخری بر دنیا نیست بلکه از این بابت هم خجالت زده ایم ، چرا که فضله چهار پایان به نباتات زندگی می بخشد و ما فخر دوپا زباله سازانی بیش نیستیم . با صفحه ای به اندازه قد و قامتمان ، گذشته را ماله می کشیم و امیدواریم که طرحی نو درافکنیم . چرا که هنوز اشرف مخلوقاتیم و غره به تصویر پیچیده ای در ذهن و بهشتی که هزاره هاست می خواهیم خلق کنیم ! اما خوشبختانه هر جا که اشتباه می کنیم می گوییم ؛ ببخشید . این تنها یک اتود ساده است! " شما هم ببخشید . این تنها یک اتود ساده است ! "بخشی از نتیجه گیری پایان نامه دانشگاهی" 
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
۱۷مرداد = ما - ...+...+...؟! امروز تعطیل است ! اما ما هستیم با تنی بی زره . بی کلاه .بی سلاح و تنها یک حنجره که به اندازه یک شهر روشن است .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
دوام ليلي و مجنون به نارسيدن باد! 
جوانان اتوكشيده؛ كفش هاي برق انداخته، ماشين هاي آماده و يك ازدحام خارج از حد معمول در كنار بزمي در پس اين هياهو؛ اشتباه نكنيم، قرارمان اين نيست. صداي ساز و دهل هم ارتباطي به ما ندارد. تنها يك خوشامدگويي ساده است كه كمي دير وقت به نظر مي رسد! به عبارتي براي ورود به دفتر يك روزنامه آن هم در ساعات پاياني شب، كسي براي استقبال، با ساز و دهل نمي آيد. اما وجود يك تالار عروسي آن هم مقابل دفتر روزنامه، پاياني است بر اما و اگر و شايد هايي كه از بدو ورود ذهن آدم را مشغول مي سازد.
ديوار بلند و يك در آهني كوچك مي تواند هر چيزي را در پشت سر خود پنهان كند. معبري است براي جدا شدن از فضاي پرشعف يك جشن، از پس درها و ديوارها، دنيا رنگ عوض مي كند چنان كه گاهي حتي حدس زدن آن نيز دشوار است.
اتاقك نگهباني، حياطي كوچك و چند پله فلزي و مدخلي به دنياي يك صحنه، سكانس و حتي پلان كوچكي از يك فيلم كه مي توان با حضوري نابهنگام تمام آن را براي لحظه اي به هم ريخت.
در انتهای نیزار!
همه چيز حال و هواي دفتر روزنامه هايي را دارد كه مي توان بيشتر در فيلم ها و داستان هاي با آن مواجه شد. ميزهاي پيوسته با انبوهي رايانه و برگه هاي جورواجور بر روي ديوارش هم مي توان زيباترين كلام ها را با شاخص ترين تصاوير ديد و لذت برد. از كاغذ كادويي با تصاوير صادق هدايت كه برش خورده تا بريده جرايد و الي آخر.
اما حضور پراكنده افراد، نشان از وقفه اي است در تصويربرداري فيلم «پيمان» كه اعلام سرو شام آن را موجب شده است. در انتهاي سالن و پله هاي مجاور آن و اشاره دستي مبني بر تعارفات هميشگي بر حسب ميهمان نوازي يعني به ميز شام نزديك شدن... .
مقر اصلي همان طبقه اول و محل تحريريه است اما از طبقه دوم تنها براي اتاق چهره پردازي و تعويض لباس و غذاخوري استفاده مي شود.
جايي كه مي توان فارغ از لباس و رنگ و روي جنوبي هنرپيشگان گپ هاي دوستانه اي زد و قدري هم در مورد بقيه و كارهاي در دست ساخت و ... سخن به ميان آورد. تا اينجاي كار مي تواند براي هر فيلمي اتفاق بيفتد اما آنچه يك فيلم را از فيلم ديگر متمايز مي سازد قصه، نام و شرايط آن است؛ به عبارت ساده تر فرم برنامه ريزي روزانه پروژه.
برگه مربوطه را اينجا روي در اتاق گريم چسبانده اند:
ـ پروژه در انتهاي نيزار(پيمان)
ساعت حضور عوامل 3 بعدازظهر
منصور ـ محمود مقامي سكانس هاي 48 ـ 7 ـ 32
جمال ـ محسن بهرامي سكانس هاي 7 ـ 32
زكيه ـ افسانه ناصري سكانس 7
جميله ـ سپيده ذاكري سكانس 7
نرجس ـ شيرين بينا سكانس هاي 44 و 48
و...
البته اولين بازيگري كه با او مواجه مي شوم همان خاله ساراي خودمان است كه حالا بيش از يك دهه است در سينما و تلويزيون حضور دارد اما اهل مصاحبه نيست. البته اين تنها در پاسخ به تماس
هاي مكرري است كه مي خواهند صرفاً صفحه هاي روزانه خود را پر كنند. آتنه فقيه نصيري كاري مي كند كه خود نقش گويا باشد و نه اينكه مجبور باشد باز هم از همان كار كردن چيزي بگويد اما وقتي تنگ دلش مي نشينم و فارغ از شرايط كاري گپ مي زنيم، مي بينم كه مثل خيلي از ما دلش مي خواهد گفتگوي جدي داشته باشد تا اين كه بهانه اي باشد براي ... .
لطفاخالكوبي عكستان را پاك كنيد!
هوا دست كمي از گرماي جنوب ندارد و چه هماهنگي ناميموني. قصه، قصه هور است و جنوب. اما آنچه امشب اتفاق مي افتد حكايت سرگرداني زني عراقي است كه از پس سالها به دنبال شوي گمشده اش از آن سوي مرزها گذشته و خود را به دفتر روزنامه اي رسانده كه صاحب آن، زماني همسرش را از نزديك ديده است. جنگ، جنگ است و هر قدر هم كه از آن گذشته باشد، عواقبش گريبان نسل هاي پس از آن را مي گيرد. چه بسيارند آوارگاني كه هنوز به دنبال گمشدگان خود سرگردان دور و نزديك شده اند و چه بسيار آناني كه ديگر چيزي به خاطر نمي آورند جز سوت مداوم منور، گلوله و تانكهايي كه به موزه هاي جنگ اهداءمي شوند.
گاهي جنگ لباس عوض مي كند و در زير روابط آدمها به حيات خود ادامه مي دهد، قصه «پيمان» انگار از اين دست ماجراهاست. درست است كه جنگ تمام شده اما اينجا محل رويارويي دو زن از دو قبيله است كه براي زندگي شان دست به مبارزه مي زنند؛ اول زكيه زن عرب و دوم نرجس زني عشايرنشين كه تقدير پاي او را به زندگي مرد عراقي كشانده است.
فرم برنامه ريزي را از نو بايد مرور كنيم. يك چيز كم است. آن هم عكس احمد ابراهيم سرباز عراقي و خانواده اش در روزنامه است؛ يعني همان نقطه پيوند آغازين. كسي قبلاً ترتيب تهيه آن را داده است. فقط كافي است كه روي ميز مياني تحريريه كه حالا گلهاي داخل گلدان آن بيشتر خزان زده اند تا بهاري گذاشت و افسانه ناصري بيايد و با آن لهجه غليظ عربي اش كه به عبارتي محصول جستجوي خودش نيز هست، بگويد: پس واقعاً خانم رئيس مهمون دارن ...
اما نه هنوز كمي زود است چرا كه بحث بر سرخالكوبي چهره نرجس و دلايل آقاي بازرس مانده.
آقا بیا پایتخت !
مرتضي عباسي از آن دسته تهيه كنندگاني نيست كه همين طوري سر از تلويزيون در آورده باشد. او از همان سالها پيش تحصيل در رشته برنامه سازي عازم امريكا شده است و با فوق ليسانس ارتباطات شاخه راديو و تلويزيون، قبل از آن كه موهاي سرش سفيد شود با تمام شور و هيجانش بازگشته تا راديو و تلويزيون خراسان براي خودش قطبي بشود. همان زمان كسي گفته بود، اي آقا بيا پايتخت.+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
غول نگاره !
اگر می توانستم نقابم را برای لحظه ای بردارم و بگویم واقعاً چه احساس می کنم ،دوستانم از من روی بر می گرداندند و از پنجره به بیرون پرتم می کردند .

چرا که اغلب رابطه ها بر بنیاد سوء تفاهم است.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
در جستجوی زمان به دست آمده ! هلی کوپتر با پره های شکسته شده با اجساد درونش و با پیکر فوزیه تلو تلو می خورد . مجروحین داخل آن همه شهید شده اند و از همه غم انگیز تر جسد همان دختر پرستاری است که گلوله پهلویش را شکافته بود و بعد از 18 ساعت خونریزی بدرود حیات گفت . پایش در داخل هلی کوپتر و بدنش با روپوش سفید خونین از هلی کوپتر آویزان شده و گیسوان بلندش با دستهای آویزان شده و گیسوان بلندش با دستهای آویزان با دستهای آویزان بر روی خاک کشیده می شد. «پاداش سکوت» اکران شده است . اما هیچ کس فیلمی از فوزیه ، محبوبه ،شادی و یا شیوا نمی سازد چرا که پرییشانی موها ،عشق و... را نمی توانیم نشان دهیم .پس چه بهتر که ما تاریخ را تنها با پنهان کاری مخصوص به خود روایت کنیم ؟ 
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
اجداد مشترک در بن بست ها زاده می شوند! مدتهاست که میخواهم به هر جا بروم یک مثلث زرد از گوشه ذهنم حرکت می کند.هیچ نمی گوید فقط می آید که مقابلم باشد که به خاطر آورده شود . که نمی دانم مرا کجا در کنج بنشاند . روی آدرس کوچه ها چپ می کنم .شاید فقط به خاطر اینکه نرسم . گم شوم و دیگر جائی برای ...نه خوب می دانیم که چه شده و چرا بی جهت خودمان را به کوچه فرعی های شلوغ می زنیم . سرمان را صبح به صبح به درخت و بوق و چراغ راهنمائی گرم می کنیم بعد ضد آفتابهای قوی مصرف می کنیم که پوست های زمخت تری داشته باشیم. اما واقعیت ماجرا این است که خواهرم مجبور است هر سال به خانه کوچکتری نقل مکان کند . دوست نزدیک ترم هنوز هم یک اتاق کوچک برای ماندن ندارد و تو ...! همانطور که برج بزرگراه حکیم ،نمای بالهای سه گانه اش را هر روز برق می اندازد . من هم باید تف سربالایم را ببلعم چرا که فقط در این صورت است که با کرگدن به اجداد مشترکی خواهیم رسید ! 
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت توسط سمانه احمدی |

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت توسط سمانه احمدی |
من حیوان نیستم ! آسمان هوای تاریک شدن داشت و هرکس در راه رسیدن به منزلی بود . نمی خواستم چیزی ببینم اما ماده گربه سفیدی در کوچه با حیرت به بسته گره خورده زباله یا چیزی شبیه آن خیره شده بود چنان که نه خیز برمی داشت و نه از سر آن می گذشت .اما هر چه بود از یافتن مانده غذای همسایه ها بیشتر بود . از چشمان ماده گربه به روبرو نگاه بکنم هیچ اتفاقی نیفتاده بلکه تنها گربه ای است که دلش خواسته کمی در میان کیسه های زباله همسایه بمیرد. آیا تا به حال هیچ کدام از شما حیوان بوده است که بفهمد یک حیوان چه حسی دارد؟ 
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت توسط سمانه احمدی |