تبليغاتX
شب بی قانون

 

 

  

 

مردي با جاروي دست ساز دسته بلندي ،

برگهاي پائيزي جلوي پايم را كنار مي زد .

آخر امروز من گلم را دفن كرده ام  .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط سمانه احمدی |


 

          پیشنهاد سر آشپز ؟

 

 

 

          دنياي فاني تعطيل  است .

 براي صرف غذا به عالم باقي رجوع كنيد .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 9:1 قبل از ظهر توسط سمانه احمدی |


 

 در این جهان اقبال نیست ، رفته است ؟

 

              

 

دو روز است که خانم نخست وزير پس از بازگشت از تبعید 8ساله در 26 مهر  و به جا گذاشتن 130 کشته و 400 مجروح در پاکستان  به دبی رفته  است. کنگره بین المللی بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا روز های پایانی برگزاری خود را طی می کند و آخرین میهمان هایش نیز با 10 ساعت تأخیر در پرواز تبریز به تهران  از زیارت مزار شمس در خوی بازگشته اند . ساعت 6 بعد از ظهر است که در کشور دوست و همسایه وضعیت فوق العاده اعلام می شود . صلاح الدین اقبال لاهوری درست 6 روز مانده به سالروز  ولادت جد خود علامه محمد اقبال لاهوري و 2 ساعت پس از اعلام وضعیت فوق العاده در کشورش طی یک ضیافت شام در تهران جهت همکاری برای ساخت سریالی براساس زندگی اقبال لاهوری به مذاکره می نشیند.

ادامه مطلب در :

http://simafilmnews.ir/content/view/1278

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط سمانه احمدی |


 

          محاسبات پیچیده اندوه ؟ 

 

 

  

   

 زندگی حکایت مرد یخ فروشی ست که وقتی ازش پرسیدند:

 همه اش را فروختی؟

 گفت : نخریدند. تمام شد !!!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط سمانه احمدی |


 

                         تجلیل !!!

 

      

 

امروز صبح كه به دفتر تحريريه سايت رسيدم .ديشب سهيل محمودي و ساعد باقري از پوستين شان بيرون آمده و در رساي مرگي تازه، خاطره از خود جدا مي كردند . شب قبل ترش هم بود به گمانم .چيزي شبيه مرگداشت ؟!

امروز دو تصوير قيصر امين پور كه الحاق شده روي ديوار، نفسم را بريد . اشتباه نشود من قيصر امين پور را با همان چه زود دير مي شودش مي شناختم . فقط همين و هر چه هم در حافظه ام اعم از كوتاه مدت و بلند مدت سير مي كنم ، تقدير خاصي نمي بينم كه پيش از مرگ از سوي اين سيل سوگوار به راه افتاده  هوچي گر و ارضاء كننده پس از مرگ از وي شده باشد . به هر حال  يكي از دوستان جوان ما كه پيشتر هيچ گونه ابرازي مبني بر شعر دوستي از وي مشاهده ننموده ام ، از دو سه روز گذشته هر چه از بقاياي مراسم تشييع پيكر آن شاعر به تحريريه رسيده بود را زينت بخش در و ديوار و ميز و... نموده، آن هم از هر پوستر سه نسخه ... . دو تصوير قيصر امين پور كه الحاق شده روي ديوار، نفسم را بريد .

بگذريم . چه زود دير مي شود .

صفحه اصلي سايت را مي گشايم . يك سايت خبري در باب سينما و تلويزيون كه البته اين روزها روشنگري و اطلاع رساني اش از اين هم فراتر مي رود . صفحه به كندي بالا مي آيد اما دهان گشوده ام بسته نمي شود ! اصلا نمي دانم  كي و براي چه دهانم باز شد . حرفي كه براي گفتن باقي نمانده .اما بر روي صفحه اصلي اكثريت مطالب با حداكثر قواي شتابزده اش در رساي قيصر امين پور در حال گريستن است . همه چيز براي فقدان او مهياست. مرثيه ابوالفضل زرويي نصر آبادي   ، عكسهاي يادگاري ، خاطره ، پيام تسليت ، گاهشمار و...

...

 

چقدر دلم مي خواهد بميرم ؟!

اما نه

 

«بگذار قدم زنان و شرمنده بگذرم

از ستون خلوت روزنامه ي عصر

كنار واژه ي تسليت

و صحراي سرد آگهي

بگذار به خون بينديشم

             اين عاطفه هاي جاري در باغ

در مزارع ميانه ي خاور .» *

 

 * بيژن نجدي

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط سمانه احمدی |


زندان گاهي سبز مي شود،همانقدر كه

                كودكي در باران !

      

     TinyPic image

 

پيشخوان متصدي ورود و خروج به سختي از قد دو پسر فاصله مي گرفت. صندلي سرباز وظيفه همچنان بلند بود كه بتواند به راحتي به مراجعانش تسلط داشته باشد. به هر حال مهم اين بود كه بتوان از اين معبر گذشت و جوازش هم تنها شناسنامه بود. علي فكر اينجاي كار را نكرده اما به هر زحمتي بود با جعفر توانسته بودند تا اينجا بيايند. از سر درماندگي مي گويد: نياورده يعني كسي بهشان نگفته كه بايد شناسنامه هم بياورند.
ـ سركار استوار اين دو تا هيچ كدام شناسنامه نياورده اند؟
...

صداي بوق اتومبيل يعني اين كه بايد رفت. البته قرار بود كه پيش تر علي و جعفر بروند داخل زندان تا بتوانيم راحت صحنه را ترك كنيم. اما نه، اصلاً قرار بود براي اولين بار داخل زندان همديگر را ببينيم ولي نمي دانم چه شد. آخر آن عمارت كهنه با نورگير چند ضلعي كليسايي اش در بالاترين نقطه اش، هيچ شباهتي به زندان نداشت. كسي هم آنجا نبود.
زندان قصر ديگر زندان نبود. ديوارهاي اطرافش را تخريب كرده بودند. در مسير هم كه مي آمدم، راننده مي گفت: زندان كه خراب شده است؛ مي گويند جايش ميدان ميوه و تره بار ساخته اند. كجا مي خواهيد برويد؟! اما بعد از اندك زماني كه از ماشين كه از ميدان ميوه و تره بار كمي به سمت راست پيچيد و تابلوي زندان را ديدم، نفس راحتي كشيدم. تا قبل از اين، فكر مي كردم اگر مقابل در زندان برسم ردخور ندارد: يكي با ساك مچاله و سرتراشيده و نگاه غبارآلود از در بزرگ آن خارج شده و به اطراف نگاه مي كند اما در عالم واقع هيچ اثري از فضاي زندان نيست. تنها علي و جعفر روي نيمكت صورتي پارك آن سوي خيابان نشسته اند و فريدون حسن پور با جديت چنان در ميان بوستان نارون، بچه ها و دوربين در حركت است كه به راحتي مي توان حدس زد او و گروهش تمام همت خود را به كار بسته اند كه يكروزه از شر صحنه هاي زندان و حواشي اش راحت شوند. «نشاني» فيلم «نشاني» را مي گويم. قصه علي است و تلاش بي دريغش براي حق خواهي كه همراه نداشتن شناسنامه، زندان و حتي سفر هم اگر گرد غم بر چهره اش بنشاند، نمي تواند خللي در اراده او وارد كند و از عطش خواستنش بكاهد. او بايد حقش را از دايي رضا (رضا عطاران) بگيرد و خواهد گرفت. در آينده خوهيد ديد.

 

http://simafilmnews.ir/content/view/1218/

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط سمانه احمدی |


 

     بازی اشکنک داره  سر شکستنک داره !

 

             

          

 

   آثار تاریخی را نمی توان با اعتبارهای فعلی احیا كرد.

 

حراج غیر قانونی بخشی از مجسمه سرباز هخامنشی در حراجی لندن...

 

 «ایران برای سر سرباز هخامنشی کاری نکرد»

 

اما در همان روز سر سرباز هخامنشي به غارت رفته در ميان بهت بسياري فروخته شد آثار هنرمندان معاصر ایرانی از محمد احصایی و پرویز تناولی گرفته تا بسياري ديگر در حراج بزرگ ساتبی در لندن حراج شد.

به طوري كه ايران در آن واحد و در يك شهر همزمان هم عزا داشت و هم عروسي .

از عزا بگذريم وكمي به نيمه پر ليوان نگاه كنيم كه علاوه بر سر سرباز هخامنشي چه از ايران نصيب انگليسي ها و يا ... خواهد شد:
آثار۲۰ هنرمند ایرانی چهارشنبه بعد ازظهر ساعت ۳۰/۱۵ در بخش حراج آثار هنر مدرن و معاصر خاورمیانه در خیابان نیوباند لندن به فروش رسيد.
در كنار آثاری از هنرمندان ایرانی، آثاری از هنرمندان سراسر خاورمیانه نیز در بخش‌های مختلفی چون عكس و هنرهای رسانه‌ای به حراج گذاشته می‌شود.
گران‌قیمت‌ترین اثر هنری ایران در این حراجی به "محمد احصایی" تعلق داشت كه با قیمت پایه ۴۰ هزار تا ۶۰ هزار پوند قیمت‌گذاری شده بود.
مجسمه "هیچ" پرویز تناولی نیز با قیمت پایه ۳۰ هزار تا ۵۰ هزار پوند در جایگاه دوم گران‌ترین اثر ایرانی و حسین زنده‌رودی نیز با اثری به قیمت پایه ۱۵ هزار تا ۲۰ هزار پوند در ردیف سوم قیمت فروش آثار هنری ایران درحراج ساتبی قرار داشت.
آثار دیگر هنرمندان ایرانی با قیمت‌هایی از ۳ هزار تا ۱۸ هزار پوند در رده‌های بعدی فروش قرار دارند.
"
رؤیایی درتهران" اثر فرهاد مشیری ،اثری از مسعود عربشاهی ،عكسی از عباس كیارستمی‌ از مجموعه عكس "برف" ،اثر گلناز فتحی ، اثر منیر فرمان فرماییان ،اثر نیكی نجومی ، اثر عبدالرضا دریابیگی ، اثری از شادی قدیریان با عنوان "استریو" از مجموعه عكسهای قاجاربه ،نقاشی دو لته‌ای فریده لاشایی ،اثر ابوالقاسم سعیدی ،اثر فرهاد احرارنیا ،اثری از خسرو حسن‌زاده از مجموعه نقاشی‌های تروریست ، عكسی از بهمن جلالی با عنوان "تصویر خیال" ،اثری از رضا آرامش ، اثر ركنی حائری‌زاده با عنوان "مارها و نردبان‌ها" ، اثری از صادق تیرافكن و اثری از رضا درخشانی در این حراجی به فروش گذاشته شد..

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط سمانه احمدی |


ژان لوك گدار: فيلم حقيقت است؛ 24 بار در ثانیه

 

      

 

«اگر اتفاقي نمي افتد، به وجودش بياور.» اين جمله معروف از ديويد همينگز شايد يك پاسخ دروني به نيازي باشد كه مدتها در بدنه سينماي مستند ايران احساس مي شده است. و تنها هر سال حرف و حديث ها و اما و اگرهاي بسياري را توشه راه سالهاي بعدي و جشنواره هايي مي كرده است كه سينماي مستند تنها بخشي از ست زينتي آن محسوب مي شد و به عبارتي حضورش به عنوان يك يا دو نماينده در ميان برگزيدگان آن جشنواره ها صرفاً به معناي جور شدن جنس بوده است و نه بيشتر.
با وجود اين اگر بخواهيم كمي شيشه هاي عينك هاي دودي مان را در حضور درخشش يك جشنواره اختصاصي آن هم از نوع بين المللي اشپس فقط و فقط براي سينماي مستند در ايران پاك كنيم، آن وقت خواهيم ديد كه  پس از سالها در محاق ماندن اين بخش محكم و مهم شاكله سينماي مان، بدون اغراق، اتفاقاتي در شرف وقوع است.

...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط سمانه احمدی |


 

23

 

روزی 5 تا ناشتا بنویسم انگار کمردرد پر تیر و ترکش سرما خوب می شود؟

_ نه !

دخترک دیوانه پشت تیرک اعدام روز اول اسفند به بیانه هیأت 3 نفره سال 67 گره می خورد و می شود سند منگوله دار آبادی یک کشور .

یک کشور با دستاربندهای پر از پَر کبوتر های چاهی که حالا سالهاست روی طاقهای گنبد طلا از ترس متولی خشک شده اند و پاسبان موزه های معتبر دنیا ، رهسپار زیارت مقبره های مقدس ، متبرک می شوند تا همچنان پَر شال آقایان سفت بماند.

تا درخت زبان گنجشک هم نتواند معجزه لامپ الله را چَه چَه آسمان خاک گرفته کند . روی 5 تا ، فقط انجیر معابد می رویاند .

کاش هنوز زبان گنجشک ها ، گیسهای خواهرانشان را رج بزنند:

_ نذر لبخند دیوانه ، دو گره بر گیسوان خواهرت ،

                                               « لامپ را روشن کن »

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط سمانه احمدی |


 

    ملاقات با خودم در ساعت صفر 

 

 

در پرواز بودم . پرواز . باید خودم را می بردم و یک جائی ، جا می گذاشتم، دریا ، جنگل و یا یک گریزگاه بدوی: محل عابر عبور پیاده . از سرعت خود بکاهید . گردش از هر نوع ممنوع .

همه اش از همان دیوانه بازی سفید با زمینه قرمز شروع شد. انعکاس و بازتاب ، دو گوی آبی با دو اژدهای زرد و صدای زنگ.

زنگ ، مدرسه ، کلیسا، در ،آهن ، بز ، شتر ، پایان مسابقه ،کفش...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط سمانه احمدی |